چگونه بگویم که دلتنگ تو هستم   

چگونه بگویم که دلتنگ تو هستم  

 

چگونه بگویم که دلتنگ تو هستم تویی که مونس شبهای دل بیقرارم بودی

 

چگونه بگویم که باغ دلم به غم نشسته و از دوری تو دلتنگ شده

 

چگونه بگویم که وجود تو گرمای صدای دلنشین تو به من دلتنگ آشفته

 

زندگی می بخشد.

 

چگونه بگویم که این دل بی طاغت بهانه ی با تو بودن را می گیرد

 

چگونه بگویم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد

 

ای تنها ترین ستاره ی زندگی من

 

پشت پنجره ی دل تنگم به انتظار لحظه ی با تو بودن می مانم

 

تا با آمدنت دل بیقرارم را آرام کنی.

دوستت دارم اي تك روياي زندگي من      

دوستت دارم اي تك روياي زندگي من     

 

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تك چراغ زندگي منی 

 

با من بمان تو آن تك واژه زندگي من هستی

 

دوستت دارم اي تنها عشق من تو  تك خوشي زندگي منی

 

با من بمان تو آن تك عشق زندگي من هستی

 

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تك كليد خوشبختي منی

 

با من بمان تو آن تك ياردوران تنهايي من هستی

 

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تك ستاره ي زندگي منی

 

با من بمان تو آن  تك نياز زندگي من هستی

 

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تك اميد زندگي منی

 

با من بمان تو آن تك آواي زندگي من هستی

 

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تك دوست شبهاي منی

 

با من بمان تو  تك معني دهنده ’ زندگي من هستی

 

               دوستت دارم اي تك روياي زندگي من    

کاش می شد ...

چه شبي است

باز هم كنج دلم محفل دلتنگي تو است

اشك هايم همه شب مي ريزند

و نگاهي كه به فواره ي احساس تو هر دم پر بود

اينك سرد

 

 و تو خورشيد ترين ثانيه هايم بودي

ماهتابي بودي در شب تنهايي

ساحلي بودي بر فرود احساس

 

وتو رفتي

خانه ام بي تو دگر بي نور است

شب تنهاييها بي مهتاب

و ندارم نفسي

 

كاش خاطره ام پر مي شد از تن آبي تو

كاش بوسه باران ميشد گونه ام از نفست

كاش مي شد همه عمر دستهايت اشك از چشمم مي برد

كاش مي شد

اسیر

با تو از سادگي هايم گفتم

با تو از سبزترين سبزترين خاطره هايم گفتم

تو لب جوي نشستي و زدي خنده به من

نگران چشم به من دوخته چشم

مژه هم تاب نداشت

و به من خنديدي كه چرا عاشق چشمت گشتم

به لب احساست

بوسه  مي زد اين دل

افق ديدم مي ديد طلوعي از تو

تن سردم مي شست در بركه ي گرم نگهت قلبش را

و تو مي خنديدي

من همان عاشق پا در زنجير

تو نگهبان اسير ي چون من

كه شبي ديده به احوال دلم كردي و در صبح به تنهايي دنيا بردي

به یاد تو .....

دستهايم را به ضريح دلت گره زده ام

ز ره تنهايي آمده ام در آستان دلت خيمه زده ام

 

از آفتاب نگاهت عشق مي باريد

تنم را به گرمي اين عشق تكيه زده ام

 

شبي كه شاپرك تنهايي به خلوت  لحظه هاي من آمد

تو شمع شب تارم ، دستهايم را به دور تو حلقه زده ام

 

به گيسوي نازك احساسم شانه اي ننشست 

به شانه ي نگاهت دلم را شانه زده ام

 

ماه پنهان شد ز  رخ مهتابي و ماهت

به آسمان شبم چشم تو را سرمه  زده ام

 

منم آن زهره ي قلب بي ستاره ي آدمها

منم آن تنها ، تنهاييم را به ياد تو مژه زده ام