![]() |
![]() |
|
| .....بنام آنكه آفريد مرا تا دوست بدارم تو را..... |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/10/12ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط ميلاد |
|
|
وقتی که دیگر نبود،
من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت، من در انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد، من شروع کردم. وقتی او تمام شد، من آغاز شدم. " و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن، مثل تنها مردن! " |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/01/28ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
Happy valentine روز عش بر تمام عشاق ایران و جهان مبارک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/11/25ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب روي شفاف تزين خاطره مهماني بود كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود چه قدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد و به يادش همه شب ماه چراغاني بود كاش اسم همه دختركان اينجا نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬ با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬ جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم: « هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/11/18ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
- ۱ شاخه رز : یک احساس عاشقانه فقط برای تو
- ۳ شاخه رز: دوستت دارم - ۵ شاخه رز: بی نهایت دوستت دارم - ۱۲ شاخه رز : عشق ما به یک عشق دو طرفه تبدیل شده است - ۳۶ شاخه رز : احساس وابستگی رمانتیک - ۹۹ شاخه رز : عشق من برای تو جاودانه و تا ابد می باشد. - ۳۶۵ شاخه رز : هر روز سال به تو می اندیشم و دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/11/18ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
love my EYES when u look into them,
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/11/15ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
جدایی بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت شادمانی بود و من بودم تو بودی عشق بود عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت نغمه هامان در گلو بشکست و شادی ها گریخت مرغ رنگین بال عشق ما ره صحرا گرفت بوسه های آتشین بر روی لب هامان فسرد آشنایی های ما رنگ جدایی ها گرفت مرغ بخت آمد به بام خانه ام اما پرید دولت عشق تو را ایام داد اما گرفت داستان چشم گریان مرا از شب بپرس ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت عشق را از ما گرفت اما چه نازیبا گرفت به که باید دل بست؟؟ به که شاید دل بست؟؟ سینه ها جای محبت همه از کینه پر است هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید نیست یک تن که در این راه غم آلوده ی عمر قدمی راه محبت پوید خط پیشانی هر جمع خط تنهاییست همه گلچین گل امروزند در نگاه من و تو حسرت بی فردائیست به که باید دل بست ؟؟؟؟؟ به که باید دل بست؟؟ به که شاید دل بست؟؟ نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد نقشه ای شیطانیست در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد حیله ای پنهانیست زیر لب زمزمه ی شاد مردم برخواست هرکجا مرد توانایی بر خاک نشست هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست به که باید دل بست؟؟ به که شاید دل بست؟؟ خنده ها می شکفد بر لب ها تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی همه بر درد کسان می نگرند لیک دستی نبرد از پی درمان کسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/11/14ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/10/29ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام ...نفس بکشم بدون تو...و به یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت...! یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه...! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/10/29ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود
تو در كنار من بشيني محال بود هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود چشمان مهربان تو پاك و زلال بود پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري با تو چقدر كوچه ما بي مثال بود نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشمهاي تومحتاج بال بود سيب درخت بي ثمر آرزوي من يك عمر مانده بود ولي كال كال بود گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت گفتي مجال نيست وليكن مجال بود يك عمر هر چه سهم من از تو نگاه بود سهم من از عبور تو رنج و ملال بود چيزي شبيه جام بلور دلي غريب حالا شكست واي صداي وصال بود شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد اما نه با خيال تو بودم حلال بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/10/29ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
من نه عاشق بودم
ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت گرچه در حسرت گندم پوسید من خودم بودم و هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود و خدا می داندبی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه الوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید ارزویم این بود دور اما چه قشنگ که روم تا در دروازه نور تا شوم چیره به شفافی صبح به خودم میگفتم تا دم پنجره ها راهی نیست من نمیدانستم که چه جرمی دارد دستهایی که تهیست روزگاریست غریب من چه خوش بین بودم همه اش رویا بود و خدا می داند سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/10/28ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط ميلاد |
|
|
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم. از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ از چه بنویسم؟ از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد از چه بنویسم؟ از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود.عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم. که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... ...امّا هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی از من بریدی و از این آشیان پریدی… |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/10/28ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط ميلاد |
|
|
تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره
رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره (من نیازم تو رو هر روز دیدنه) (از لبت دوست دارم شنیدنه) (نفست شعر بلند بودنه) (با تو بودن بهترین شعر منه) تو بزرگی مث اون لحظه که بارون میزنه تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه تو مث خواب گل سرخی لطیفی مث خواب من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه تو مث وسوسه شکار یک شاپرکی تو مث شوق رها کردن یک بادبادکی تو همیشه مث یک قصه پر از حادثه ای تو مث شادی خواب کردن یک عروسکی تو قشنگی مث شکلایی که ابرا میسازن گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/10/27ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
همیشه وقتی من میگفتم دوست دارم ، اون میگفت که من بیشتر !!
ولی دیگه از اون خبری نیست !! هه هه هه !! دوست داشتن اون تنفر بود !! دیشب خوابشو دیدم ، خیلی دلم هوا شو کرده !! دلم واسش خیلی وقته که تنگ شده !! واسه صداش ، واسه خندیدنش !! پی نوشت : همیشه میگن وقتی به یکی فکر کنی زیاد !! مطمئن باش میبینیش پس منم هم چنان فکر میکنم !! پی نوشت 2: با اینکه کلی تحقیرم کردی و کوچکم کردی و باید ازت متنفر باشم ولی نمیشه دنیا هیچ وقت این جوری نمیمونه ، من میگم خدا کنه تقاص کاراتو بدی !! پی نوشت 3.: دیگه کسی نمیتونه در قلبمو باز و بسته کنه ! پی نوشت 4: دلم گرفته ! پی پی پی نوشت :کسی میدونه چه جوری میشه دل آدم تنگ نشه ؟؟؟
من میخوام دلم تنگ نشه !!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/10/25ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
دلم گرفته، ای خدا این روزا هیچکی غیر تو ، درد من ونمی دونه . دلم گرفته، ای خدا حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه. دلم گرفته ازهمه از این روزای سوت و کور . از این ترانه مردگی، از این شبهای بی عبور. تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر یه راهیه تا دوباره به توبرسه . دلم گرفته، ای خدا گریه امونم نمی ده ،چرا دیگه حتی دلم تو رونشونم نمی ده . گناه بی باوری مو ، خودم به گردن می گیرم. اگر نگیری دستامو ، تو دستای غم می میرم . دلم گرفته ، ای خدا واسه رسیدن به تو ،یه فرصت تازه می خوام . دوباره دستامو بگیر ، مثل روزای بی کسی. دلم گرفته ،ای خدا حتی بهشتو نمی خوام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/10/23ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/10/23ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
دیگر مرا به معجزه دعوت نمی کنی
با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی دیریست پشت پنجره ماندم که رد شوی اما تو مدتی ست اجابت نمی کنی قولی که داده ای به من از یاد برده ای گفتی ز باغ پنجره هجرت نمی کنی بیمار عشق توست پرستوی روح من از این مریض خسته عیادت نمی کنی باشد برو ولی همه جا غرق عطر توست گرچه تو هیچ خرج صداقت نمی کنی یکبار از مسیر نگاهم عبور کن آنقدر دور گشته که فرصت نمیکنی گل های باغ خاطره در حال مردنند به یاس های تشنه محبت نمی کنی رفتی بدون آنکه خداحافظی کنی دیگر به قاب پنجره دقت نمی کنی امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت این سیب را برای چه قسمت نمی کنی یعنی من از مقابل چشم تو رفته ام این کلبه را دوباره مرمت نمی کنی زیبا قرارمان همه جا هر زمان که شد گرچه تو هیچ وقت رعایت نمی کنی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/10/23ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
الان دلم یه دل سیر گریه می خواد...
دلم نمی خواد کسی باهام حرف بزنه. دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم. دلم می خواد تنها باشم. هر کی بهم میرسه میگه "حالتو خوب می فهمم" اما نه! هیچ کس نمی فهمه...
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
به خدا خیلی دلم می خواد فراموشت کنم اما نمیشه
این چه عشقی است؟ چه عشقی است که در دل دارم؟ من از این عشق، از این عشق، چه حاصل دارم؟
دیگه حتی از حرفای تکراری خودمم خسته شدم. هیچ وقت حسود نبودم، و همیشه دیدن خوشی دیگرون شادم می کرد، هیچ وقت چشم به مال کسی نداشتم اما...
تو فرق می کنی. نمی تونم قبول کنم مال کس دیگه باشی! همه وجودم شده خواستن تو ! تویی که نمی دونم اصلا سهم من هستی یانه؟!
وای که خیلی خرابم...
یادمه یه بار یه فال حافظ گرفتم آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
کلی خندیدم، گفتم انگار حافظ این شعرو برای من و تو گفته، همچین استادانه من و تو رو کنار هم گذاشته که از این قشنگ تر نمیشه، تو با من و من با تو ...
اما هیچی دوومی نداره. کار همه شده این که من ِمریض ِ در حال احتضار رو امید الکی بدن.
خدایا با تو می خوام درد دل کنم. کاش بشنوی کاش وقت داشته باشی
خدایا می بینی به چه روزی افتادم مگه گناه من چیه؟ جز یه عشق پاک با همه وجودم حسودی رو حس می کنم کاش منو مرگ بدی خلاص...
خسته شدم از این روزای تکراری بی ثمر، پس کجاست سحر ؟؟؟ سحری نمونده. سحرم شده یه شام تاریک!
خدایا اون خوب یا بد همینه که هست. تو چرا گذاشتی من این جوری بشم. همه دلخوشیم ساز زدن بود، مثل مسکن بود برام اما حالا این قدر ضعیف شدم که حتی جون مضراب زدن ندارم
خدایا خودت کمکم کن کجا برم تا مثل تو این جوری دست به سرم نکنن؟! تو که جواب نمیدی.
هر چی تلاش می کنم نمیشه. می خوام ازش متنفر شم. می خوام بدم بیاد ازش. می خوام می خوام به خدا می خوام
اما نمیشه هر بار فقط خودمو فرسوده تر می کنم.
این دور باطل رو بارها تجربه کردم. به چی قسمت بدم که یه گوشه چشمی بهم بندازی؟!
خسته شدم از این شب بی سحر... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/10/23ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نکنم جز به تو وبه خوبيات به هيچ کسي خو نکنم قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از اين اسم تو رو داد مي زنم تا دمدماي آخرين قطره به قطره خونمو يک جا به نامت ميکنم دلخوشي هاي دنيارو خودم به کامت مي کنم مي برمت يه جاي دور مي شم برات سنگ صبور برات يه کلبه مي سازم پر از يه رنگي پر نور روح ودل وجون وتنم نذر نگاهت مي کنم دنياهارو فداي اون چهره ماهت مي کنم هر چي که باختي مال من هر چي که بردم مال تو دفتر شعر پيرم رو وقتي که مردم مال تو دوست دارم وبه خدا مي سپارمت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/12ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه اگه دستم و بگیری از غرورت کم نمیشه ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کاش چشمات به جاده میزد از دل تو تا دل من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/09ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط ميلاد |
|
|
دل من خستگيات خيلي زياده ميدونم
دل من تنهاييات پرازسواله ميدونم
دل من خنديدنت فقط تو خوابه ميدونم
دل من ارزوهات نقش برابه ميدونم
دل من تحملت مثله يه كوهه ميدونم
دل من عاشقيات مثل جنونه ميدونم
دل من صبوري و كسي سراغت نمياد
دل من خسته اي و صدا ازت در نمياد
دل من اميد تو فقط بايد خدا باشه
دل من تنهاييات بايد پر از دعا باشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/09ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط ميلاد |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/09ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط ميلاد |
|
|
گاهی وقت ها قلم هم برای تو ناز می کند و دیگر برای رساندن
گله هایت قاصدی را نمی یابی و آن گاه است که چشمانت را گواهی بر بی وفایی قلم میکنی و شاید هم دلت و شاید هم بی وفایی روزگار ! چشمانم ببارید ! که روزگار ٬ روزگار بی وفایی است و من چه کودکانه قلم را بهانه میکنم . من در راه گلایه هایم هیچگاه از هیچ گله داری کم نمی آورم ! دلکده ی من فقط گله میکند ... چون روزگار٬روزگار گله است .من از آسمان گله میکنم ٬ از زمین و زمان گله میکنم و بگذارید در یک جمله خیلی صریح بگویم من از همه گله میکنم و از تو ... من از من زیاد گله میکنم ٬ میگویی چرا ؟! - به خاطر این همه گلایه که دارم از من گله میکنم ! دلم ٬ دلی گله دار است . روزگار! به گوش باش ... من روزی در دادگاه هستی از تو شکایت میکنم ... !!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/08ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
ميتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
ميتونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم ميتونم از آسمون قصهها، واسه تو صد تا ستاره بچينم ميتونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم ميتونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگيمو آبي كنم ميتونم رو شونههاي مردونت، دردامو با هقهقم خالي كنم ميتونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم ميتونم قصهي ديوونگيمو، توي كوچههاي شهر داد بزنم ميتونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم ميتونم زير پر ستارهها، واست از ليلي ومجنون بخونم ميتونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره ميتونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره ميتونه دستاي تو رو شونههام، خبر از يك شب يلدا رو بده ميتونه بوسهي تو رو گونههام، واسه من نويد فردا روبده ميتونه صداي گرم خندههات، همه قصههامو رؤيايي كنه ميتونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو مهتابي كنه ميتونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه ميتونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه ميتوني توخستگيهاي تنت، به من و شونهي من تكيه كني ميتوني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني ميتونن رازقيياي باغچهمون، تا هميشه بوي دستاتو بدن ميتونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن ميتونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونهي عشقت بدونن بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بخونن.................دوست دارم ديوونه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/04ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست * بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن * گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف ** تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت ** جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت ** بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/04ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/04ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
در اين واپسين لحظه هاي غريب، دلم از هواي تو دم مي زند براي دمي با تو بودن دلم، به اجبار حرف از غزل مي زند در اين لحظه هايي که در هر نفس، سرود خداحافظي خوانده اي دل من براي وصال تو باز، نت عشق را يک نفس مي زند پس از آن همه آشنايي کنون، نگاهم به پيش تو بيگانه است وگرنه چرا اين نگاهت هنوز،در عشق رارنگ شب مي زند؟ ميان هجوم ورق هاي من، مرور خط شعر تو خوش تر است "ولي دردلم حس پيچيده ايست،که انگارچشمت کلک مي زند" من از قافيه، وزن، آهنگ، شعر، به جز عشق چيزي نفهميده ام که در متن اشعار بي وزن من، غروب نگاهت قدم مي زند تو را اي غريبه و اي آشنا، دوباره سه باره ورق مي زنم که زنجير اين فاصله بين ما، درون دلم زنگ غم مي زن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/23ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
حرفی برای زدن نیست
همه جا سکوت حاکم است و تاریکی.من هم سکوت خواهم کرد دگر سخنی برای گفتن نمانده همه چیز را گفته ام حال فقط باید سکوت کرد. سکوتی مطلق فقط یک جمله خواهم گفت: خسته و دلتنگم حتی برای او که دگر دوستم ندارد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
وصیت نامه طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
گل به گل سنگ به سنگ یادگاران تواند رفته ای ... اینک هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت یادگاران تواند در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک ... اما آیا باز میگردی؟ چه تمنای محالی ... خنده ام می گیرد!
ای تمام باور عاشقانه ام تمنای چشمانم را به چه فروختی؟ به محبتی دروغین؟؟ به اندکی عشق؟؟؟ یا به تمنای نگاهی دیگر؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/15ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط ميلاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کسی که غروب غم ها و طلوع آرزوهای شما را آرزومند است:میلاد |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق جك اس ام اس عكس |
| پیوندها |
|
دختر هاي دريا ادب درخشان |
|
RSS
|